نویسنده دانیال روحانی
اگه با من كاری داشتيد با اين شماره تماس بگيريد 09378641406
به گزارش گروه فرهنگی رویکرد،تابناك ، تسنيم انتشارات «عماد فردا» با عناوین متعددی از تازه‌ترین آثارش از جمله حزب‌اللهی افراطی به نمایشگاه بیست و هشتم کتاب می‌آید. حزب‌اللهی افراطی» نام یکی از زيباترين کتاب‌های این انتشارات است که علی روحانی آن را نوشته و در این کتاب با نگرشی خاص به جبهه مذهبی حزب‌اللهی نگاه شده و در آن نویسنده در راستای تقویت این جبهه گاهی به نقد هم پرداخته که اثر را خواندنی کرده است. این کتاب نیز از جمله کتاب‌هایی است که در نمایشگاه در دسترس مخاطبان خواهد بود و ۱۳ هزار تومان قیمتی است که پشت جلد آن درج شده است.
دانيال : جوانان دين گريز نشده اند ،‌كار فرهنگی بلد نيستيم
بچه هياتی ها بخوانند : آيت الله بهجت می فرمايد: حسينی بشويد نه هياتی ! زيرا اگر هم هيئتی بشويد ، حسين تان را آنگونه كه خود دوست داريد و باب ميلتان است می سازيد و هر كس با ميل شما مخالف باشد می گوييد با حسين (ع) مخالف است ولی اگر حسينی باشيد هيئت و رفتارتان را بر مبنای حسين (ع) می سازيد ! هيئتی شدن كاری ندارد كافيست ريش بگذاريد و با پيراهن مشكی از اين هيئت به آن هيئت برويد ! حسينی شدن است كه مشكل است .

جریان شناسی فکری گروه های تکفیری سلفی

isis

امروزه مسلمانان در جهان اسلام حدوداً یک میلیارد و پانصد میلیون نفر هستند، که از این یک میلیارد و پانصد میلیون، حدود یک میلیارد و صد میلیون نفر از برادران اهل سنت می‌باشند. برادران اهل سنت اگر چه از نظر فقهی در چهار مکتب و مذهب فقهی: حنفی، شافعی، مالکی و حنبلی تقسیم‌ بندی می‌ شوند، اما از نگاه اعتقادی به چهار مکتب: اشاعره، ماتُریدیّه، اصحاب حدیث و سلفی‌ گری تقسیم می‌ گردند. اکثر شافعیان و مالکیان جهان از نظر اعتقادی اشعری مذهب هستند. که تخمین ما حدوداً ۴۵۰ میلیون نفر می‌باشد. اکثر احناف در مکتب اعتقادی ماتُریدیّه مشی می‌ کنند، که به نظر می‌ رسد حدود ۳۵۰ میلیون نفر پیرو مکتب عقل‌ گرایی ماتُریدیّه هستند. اصحاب حدیث در صد بسیار قلیلی از اهل سنت را به خود اختصاص داده‌ اند. اصحاب حدیث غیر سلفی شاید ۱۰ تا ۲۰ میلیون نفر بیشتر نباشند. اما گرایش چهارم که گرایش سلفی‌ گری است، حدوداً ۲۵۰ میلیون نفر پیرو دارند. البته جریان سلفی، جریان‌ های متعددی است که در ادامه به آن‌ ها خواهیم پرداخت.

ما امروزه پیروی از معتزله سراغ نداریم. معتزله از قرن هفتم به تاریخ پیوستند، اما عده‌ ای از روشنفکران امروز جهان اسلام خود را “نو معتزلی” می‌ دانند و در شمال آفریقا، برخی از روشنفکران جهان عرب از نو معتزله یاد می‌ کنند. این چهار جریان فکریِ کلامی – اعتقادی اهل سنت، اختلافاتی با هم دارند که برخی از این مباحث بر می‌ گردد به مباحث معرفت شناسی و جایگاه عقل در مکتب اسلام و به تبع آن خیلی از مباحث موجب اختلاف میان مکتب اشاعره، ماتُریدیّه، اصحاب حدیث و سلفی‌ گری شده است. اگر بخواهیم تاریخ سلفی‌ گری را تبیین کنیم باید مقداری به تاریخ تفکر اصحاب حدیث بپردازیم.

اصحاب حدیث از زمان احمد بن حنبل در قرن سوم تا عصر حاضر پیروان فراوانی داشته است و بزرگان زیادی در این مکتب قلم زده‌ اند.

اصحاب حدیث معتقدند که عقل در فهم دین جایگاهی ندارد و این یکی از مسائل اختلافی میان مکتب اشاعره، ماتُریدیّه و اصحاب حدیث است. اصحاب حدیث به ظواهر آیات و روایات استناد کرده و به شدت از تأویل گریزان هستند، بر خلاف مکتب اشاعره و ماتُریدیّه که تأویل را می‌ پذیرند و برخی از ظواهر آیات را تأویل می‌ کنند. همین مسأله باعث اختلاف اصحاب حدیث با دیگر مکاتب فکری اعتقادی اهل سنت شده است. در طول تاریخ اصحاب حدیث آثار فراوانی نوشته‌ اند، تا این که در قرن هفتم و هشتم ه.ق فردی در میان اصحاب حدیث ظهور کرد که موجب تأسیس مکتب جدید میان سلفیه گردید و او کسی نبود جز ابن تیمیه.

ابن‌ تیمیه از نظر فقهی در مکتب حنابله است و از نظر اعتقادی در مکتب اصحاب حدیث. یعنی شاید بیش از ۹۰% افکار ابن‌ تیمیه مشترک است با تفکرات اصحاب حدیث. اما ابن‌ تیمیه اجتهادات جدیدی انجام داد که باعث گردید مکتب جدیدی به وجود بیاید به نام مکتب سلفیه. چرا می‌ گویم مکتب جدید؟ برای این که اگر شما مراجعه کنید به آثار مِلَل و نِحَل و الفرق المذاهب مثل: “مقالات الاسلامین” امام ابو الحسن الاشعری، “الفَرق بین الفِرق” عبد القادر بغدادی، “الفصل” ابن حزم و کتاب “المِلَل و النِحَل” شهرستانی مراجعه بفرمایید، در هیچ کدام از این آثار اسمی از مکتب سلفیه برده نشده است و تا قرن هفتم و هشتم هیچ کس از مکتبی به نام سلفیه یاد نکرده است. در این زمان ابن‌ تیمیه اجتهاداتی را ایجاد کرد و در این اجتهادات مطالبی را بیان کرد که باعث ایجاد مکتبی به نام سلفیه شد.

سه کار عمده ابن‌ تیمیه انجام داد: اول مفهوم سلف را از لغت به اصطلاح برد، یعنی گفت تا کنون معنای سلف به معنای گذشتگان بود، اما از امروز به بعد بر اساس استدلالاتی که کرد، گفت سلف منظور علمای مورد اعتماد اصحاب حدیث سه قرن اول هجری هستند و هر کس معتقد هست که فهم سلف – یعنی آن علمای مورد اعتماد اصحاب حدیث در سه قرن اول فهمشان – برتر از خلف است، او سلفی است و مکتبش مکتب سلفیه است. و این چنین مکتبی ظهور کرد به نام سلفیه.

منظور از خلف در دیدگاه ابن تیمیه، یعنی متکلمین، اعم از اشاعره، ماتُریدیّه، فلاسفه و عرفا. لذا از نگاه ابن‌ تیمیه هم مکتب اشاعره مکتب خلف است، لذا فهمشان فهم درستی نیست؛ مکتب ماتُریدیّه مکتب با فهم اشتباهی است؛ فلاسفه خوب اسلام را نفهمیده‌ اند و عرفا هم خوب نفهمیده‌ اند. بلکه تنها کسانی که اسلام را خوب فهمیده‌ اند کسانی هستند، که به ظاهر آیات و روایات استناد کرده‌ اند و تأویل نکرده‌ اند و باعث شدند که نگاه غیر تنزیهی را از آیات و صفات خبری در ذهن مسلمانان ایجاد کنند.

ابن‌ تیمیه به انتقاد از ماتُریدیّه پرداخت، به انتقاد از اشاعره پرداخت، و انتقادش به اشاعره چه بود؟ اشاعره یک مکتب کلامی اعتقادی هستند، پیروان امام ابوالحسن اشعری هستند که در میان اهل سنت برای جمع میان عقل و نقل تلاش کردند و خواستند راه وسطی میان عقل و نقل بعنوان دو راه شناخت اسلام پیدا کنند. این‌ ها بخاطر همین که پذیرفتند عقل در تفسیر دین راه دارد، لذا رویکردهای تنزیهی را در تفسیر آیات و روایات پذیرفتند و فرمودند که خداوند وقتی می‌ فرماید “ید الله فوق ایدیهم” بعضی گفتند منظور این است که خداوند دست بلاکیف دارد. یعنی بدون این که کیفیتی داشته باشد، خداوند دست دارد و دستش مثل دست انسان‌ ها نیست، یعنی از ظاهر آیه عدول کردند. برخی‌ ها مثل شیعه معتقد شدند که «ید» به معنای همان قدرت الهی هست که ما فوق قدرت‌ ها است. اختلافی که بین اشاعره و اصحاب حدیث بود، در فهم این آیات بود که به آن آیات صفات خبری می‌ گویند. یعنی صفاتی که در قرآن آمده است و نسبت جسمانی و تشبیهی به خداوند داده است. مثل: وجه، دست، نفس، صورت، چشم وگوش. آیا خداوند واقعاً چشم دارد؟ گوش دارد؟ اصحاب حدیث ظاهرش را گرفتند و گفتند ما از کیفیتش خبر نداریم. اما اشاعر و ماتُریدیّه تأویل کردند و گفتند خداوند شبیه مخلوقات نیست و باید این آیات همه تأویل بشود. این مهم‌ ترین اختلاف میان اشاعره، ماتُریدیّه واصحاب حدیث است.

ماتُریدیّه پیروان امام ابو منصور ماتریدی هستند که قائل به حسن و قبح عقلی است و قائل است که عقل مثل نقل و مثل شهود یکی از راه‌ های شناخت اسلام هست. برای همین ماتریدی‌ ها تنزیهی هستند و به شیعه در این زمینه بسیار نزدیک هستند. لذا انتقادات ابن‌ تیمیه بیشتر از آن که مستقیماً به شیعه یا به غیر اهل سنت باشد، به خود اهل سنت مطرح بود. یعنی ابن‌ تیمیه اشاعره را نقد کرد، ماتُریدیّه را نقد کرد، تفکر رایجی که در آن زمان مطرح بود، امروز هم رایج‌ ترین مکاتب فکری اهل سنت در جهان اسلام هستند. لذا آمد گفت هرکس معتقد باشد فهمِ ظاهرگرای بدون تأویل علمای گذشته را برتر بداند، او سلفی است. لذا مکتبی سلفی در تقابل اشاعره و ماتُریدیّه درست شد. از همان زمان ماتُریدیّه و اشاعره به نقد ابن‌ تیمیه پرداختند و آثار متعددی در نقد ابن‌ تیمیه نوشتند

پرچم داعش

دومین کاری که ابن‌ تیمیه کرد توسعه‌ ای بود که در مفهوم عبادت داد. عبادت یک معنای لغوی دارد، یک معنای اصطلاحی، یعنی معنایی که در کتاب و سنت آمده است. معنای لغوی: احترام شدید، خضوع فراوان را در لغت می‌ گویند عبادت. اما کسی نمی‌ تواند به صِرف خضوع و خشوع فراوان بگوید عبادت. چون برای این که ما می‌ بینیم یک شاگرد، خیلی وقت‌ ها نسبت به معلمش خضوع بسیار شدید می‌ کند. حتی حدیث داریم: “من علّمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً” این عبد با معنای پرستش استاد نیست، به معنای احترام شدید است. پس فرق است میان من علّمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً – این کلمه عبدی که در این جا هست – با عبد الله. ما می‌ گوییم عبد الله، یعنی چی؟ یعنی بنده‌ خدا، این بنده‌ خدا، این عبد با آن عبد چه فرقی دارد؟ آن عبد من علّمنی حرفاً فقد صیرنی عبداً معنای لغوی هست – یعنی هر کس به من حرفی آموزش بدهد خضوع فراوان نسبت به او انجام می‌ دهم – ولی وقتی می‌ گویم عبد الله، یعنی بنده‌ خدا، یعنی خدا را پرستش می‌ کنم. یعنی معتقد است همه امور عالم در دست خداست. متاسفانه ابن‌ تیمیه خلط کرد میان معنای اصطلاحی و معنای لغوی و معنای لغوی را در جای معنای اصطلاحی گذاشت. و این اشتباه بزرگش باعث شد، احترام مسلمانان در طول تاریخ – حتی احترام اصحاب حدیث به قبور اولیاء الله – را بگوید چون شما احترام شدید به قبور اولیاء الله می‌ کنید، عبادت آن قبور را کردید، شما مرده پرستید، شما قبر پرستید، شما مشرک هستید. همین جا علمای اسلام انتقاد کردند. گفتند اولاً این که اگر کسی را بخواهیم مشرک بدانیم، باید کسی باشد که صراحتاً در آیات و روایات آمده باشد که این از مصادیق شرک است. در صورتی که در باب احترام به قبور اولیاالله می‌ بینیم هم در ادیان دیگر مطرح است، هم در قرآن در مواردی به آن اشاره شده است، هم پیامبر اسلام در موارد متعدد این را به مسلمان‌ ها یاد داد. صحابه هم همین کارها را کردند. پس باید تفکیک بگذاریم بین صِرف احترام و احترام گذاشتن به قبور یا احترام گذاشتن به استاد یا احترام گذاشتن به پدر و مادر با احترامی که با این نگاه، با این نیت، با این قصد که او همه کاره‌ عالم است. شیعه هم همین را می‌ گوید، اهل سنت هم همین را می‌ گویند. هرکس احترام بگذارد به فرد یا شی به این نیت و با این قصد که او همه کاره‌ عالم است، از نظر شیعه او هم مشرک است، او هم بت پرست است. ولی هیچ کس – نه سنی نه شیعه – اعتقاد ندارد که پیامبر اسلام همه کاره‌ عالم است. نه؛ همه قائل به توحید افعالی هستند و قائل‌ اند که همه کاره، خدا است. اما در همین قرآن صراحتاً آمده است که نسبت داده است به حضرت عیسی (ع) که فرمود: انی اخلق، من دارم خلق می‌ کنم و اذ تخلق، خداوند می‌ فرماید و زمانی که تو خلق کردی. پس برخی از کارهای تکوینی را خداوند به احترام اولیا الله اجازه داده است که اولیاالله بصورت موجبه جزئیه در عالم تصرف کنند. خب وقتی قرآن این را گفته، وقتی که آدم‌ ها می‌ آمدند پیش حضرت عیسی (ع) می‌ گفتند بچه‌ ما را شفا بده، هیچ‌ گاه حضرت عیسی نگفت بروید، بروید این از مصدایق شرک است. یا احترامی که حضرت یعقوب (ع) به حضرت یوسف (ع) گذاشت – سجده کرد به حضرت یوسف (ع) – حضرت یوسف (ع) نگفت تو کار شرک‌ آلود می‌کنی. خب احترام شدید گذاشت، نهایت محبتش را نشان داد و نهایت خضوع را جلو پسرش نشان داد ولی هیچ کس عمل حضرت یعقوب(ع) را از مصادیق شرک نگرفته است. حالا اگر کسی همین مقدار رفتار حضرت یعقوب را با همان نیت حضرت یعقوب نسبت به اولیا الله هم انجام بدهد، چه کسی می‌ تواند بگوید شرک است؟ اصلاً و ابداً شرک نیست. ولی متاسفانه ابن‌ تیمیه برداشت اشتباهی که داشت، آمد گفت تمام احترام‌ هایی که به قبور گذاشته می‌ شود، همه‌ این‌ ها از مصادیق شرک است و بدتر از او گفت این‌ ها از مصادیق شرک جَلی است. اگر کسی بخواهد بگوید این مصداق و مصادیق شرک جَلی است، باید نص صریح در آیات قرآن داشته باشیم، نص در روایات داشته باشیم. جزء ضروری دین باشد و حال آن که ما هیچ نصّی در این زمینه نداریم. بلکه برداشت خاصی است از برخی از آیات که دیگران جوری دیگر برداشت کرده‌ اند. این برداشت اشتباهش باعث شد تمام اموری که مسلمانان نسبت به قبور انجام می‌دادند، حتی سفر برای زیارت قبور، بناء بر قبور، توسل جستن، رفتن آنجا تبرک جستن، همه این‌ ها را آمد گفت از مصادیق شرک است، از مصادیق شرک جَلی است و در برخی از صحبت‌ هایش گفت اگر کسی این آدم‌ ها را دید باید توبه بدهد، اگر توبه نکرد باید کشته بشود. وَجَب توبَته وَ الاّ قتل، کشته می‌ شود.

ابن‌ تیمیه متاسفانه ۹۷۰ بار در آثارش صراحتاً مسلمانان را تکفیر کرد به کفر اکبر، و گفت این‌ ها شرکشان، شرک جَلی است، لذا باید توبه داده بشوند و الا کشته می‌ شوند.

زمانی که ابن‌ تیمیه این حرف‌ ها را زد، خود اهل سنت به مخالفت با ایشان پرداختند. از بزرگان اهل سنت علامه سبکی کتابی نوشت به نام “شفاء السقام فی زیارت خیر الانام” و تک تک مطالب اجتهادات ابن‌ تیمیه را نقد کرد. سبکی یک شافعی مذهب است. جالب است که اصحاب حدیثی هم هست ولی گفت آقای ابن‌ تیمیه این برداشت‌ های شما اشتباه است. بلکه بلعکس روایات صریحی در این زمینه وجود دارد که نشان می‌ دهد، پیامبر توسل را به صحابه خودش یاد داده است. صحابه بعد از پیامبر هم در دوره‌ ممات پیامبر توسل جستن به پیامبر. بناء بر قبوری که شما فرمودید از مصادیق شرک است، ما می‌ بینیم در طول تاریخ پیامبر را بردند در خانه‌ اش دفن کردند، یعنی در جایی که بنا داشت. بعد در طول تاریخ این بنا را تجهیز کردند، بازسازی کردند. خب اگر از مصادیق شرک بود، که نباید این کار را می‌ کردند. اگر بنا بر قبور از مصادیق شرک بود، یکی از قبرهای صحابه نباید الان معلوم باشد کجا هست. نکته ای دیگر؛ ما در هیچ جای تاریخ نداریم صحابه وقتی ایران را گرفتند، شام را گرفتند، یک قبر را تخریب کرده باشند، کاری که بعداً متاسفانه وهابیت با برداشت اشتباهی که خودش داشت، این کار را انجام داد و حال آنکه اگر می‌ گوید ما سلفی هستیم، خب صحابه ایران را فتح کردند، این همه قبور پیامبران یهودی در ایران، مثل دانیال که در شوش هست، حیقوق النبی، قیدار النبی، غیر از این بنا بر قبوری که وجود داشت در ایران، هیچ جا در تاریخ نداریم که یکی از این‌ ها توسط صحابه تخریب شده باشه. شام در دوران خلیفه دوم فتح شد، اما قبر حضرت ابراهیم بنا داشت و هیچ وقت تخریب نشد. خب اگر شما می‌ گوید ما سلفی هستیم، سلفی که شما به آن اعتقاد دارید، هیچ یک از این قبور را تخریب نکرد. امروز چگونه به خود جرات می‌ دهید که قبرهای بزرگان اسلام را یکی پس از دیگری تخریب می‌ کنید. متاسفانه در کشورهایی که مقداری این سلفی‌ های جهادی رشد کردند، متعدد می‌ بینیم که قبور را تخریب می‌ کنند و حال آن که هیچ شاهد و مدرکی جدی‌ ای در این زمینه از سلف ندارند. این دومین کاری بود که ابن‌ تیمیه انجام داد.

سومین کاری که انجام داد، آمد اجتهاد را تفسیر جدید کرد. گفت تقلید جایز نیست. حتی جالب است در جمله‌ ای عجیب می‌ گوید هرکس از مذاهب اربعه تقلید بکند، او کافر شده است، باید توبه‌ اش بدهید و الا کشته می‌ شود. با تفسیر اجتهادی که ایشان مطرح کرد، امروز جهان اسلام گرفتارش شده است. چرا؟ چون القاعده‌ ای‌ ها، هیچی سواد آن چنانی ندارند، اما خودشان را مجتهد می‌ دانند و فتوا می‌ دهند به کشتن مسلمان‌ ها و می‌ گویند ما مجتهدیم. بعدش می گویند این‌ ها را از مطالب ابن‌ تیمیه گرفته‌ ایم.

ابن‌ تیمیه این حرف‌ ها را زد اما اهل سنت حرف‌ هایش را نپسندید، نپذیرفت، مخالفت‌ های جدی صورت گرفت و تفکر ابن‌ تیمیه به محاق رفت، به تاریخ پیوست. تا این که در قرن ۱۲ عده‌ ای علی الخصوص محمد بن عبد الوهاب آمد، دوباره افکار ابن‌ تیمیه را احیا کرد و این چنین جهان اسلام وارد فضایی شد، که امروز به عنوان تفکر سلفی‌ گری آن را می‌ شناسیم.

نتیجه آن که تاریخ تفکر سلفی‌ گری مقداریش به تفکر اصحاب حدیث بر می‌ گردد. هفت قرن حرفی از این حرف‌ ها نبود. بزرگان اصحاب حدیث آمدند، ولی هیچ کدام از دیدگاه‌ هایی که وهابیت مطرح می‌ کند و می‌ گوید ما سلفی هستیم، هیچ یک از سلف این‌ ها را مطرح نکرد. بلکه اجتهادات جدید ابن‌ تیمیه بود و متاسفانه این‌ ها را به اسم سلف مطرح کرد و حال آن که هیچ شاهدی دال بر این که این‌ ها از افکار سلف است، نداریم. در تاریخ و حدیث و رجال و این‌ ها نداریم. بنابراین می‌ توانیم بگویم مکتب سلفیه یعنی اجتهادات جدید ابن تیمیه، که متاسفانه این اجتهادات را با کفر دانستن مسلمانان، با شرک جَلی دانستن مسلمانان، همه‌ مسلمانان را مشرک کرد و این شد بلای جهان اسلام که امروز می‌ بینید جریان‌ های تکفیری از دل تفکر سلفی‌ گرایی ابن‌ تیمیه بیرون آمده است

takfiri

ابن تیمیه از دنیا رفت . چهار قرن خبری از آراء و افکار ابن تیمیه نبود ، تا این که در قرن دوازده چندین استاد در مدینه داریم ،که به تبیین و تدریس افکار ابن تیمیه می پردازند . این اساتید که به تبیین آراء و افکار ابن تیمیه پرداختند ، شاگردانی پیدا کردند که یکی ازاین شاگردان ، محمد بن عبد الوهاب است.

محمد بن عبد الوهاب متولد ۱۱۱۵ ه.ق است . در نجد به دنیا آمد . در خانواده حنبلی مذهب و اصحاب حدیثی و به مدینه رفت و نزد این اساتید  آراء و افکار ابن تیمیه را تحصیل کرد. آراء و افکار ابن تیمیه را دربست پذیرفت و با افراط و تندروی بیشتر به منطقه خود برگشت و به تبلیغ این آراء و افکار پرداخت .

اولین مخالفانش برادر و پدرش بودند. پدرش به ایشان گفت: محمد! این نکات از قدیم الایام در میان تفکرات حنابله مطرح بوده ، ولی اکثر قریب به اتفاق حنابله این افکار را قبول نکردند و معتقد اند که دیدگاه های ابن تیمیه منطبق با کتاب و سنت نیست . اما محمد بن عبدالوهاب آراء پدرش را نپذیرفت و به درعیه رفت و در آن جا با محمد بن سعود بیعت کرد . در سال ۱۱۶۰ بیعتی میان محمد بن عبد الوهاب با محمد بن سعود قرار گرفت ، که از این به بعد محمد بن عبد الوهاب رهبر مذهبی و محمد بن سعود رهبر سیاسی باشد.  لذا از آن زمان محمد بن عبد الوهاب فتوی های بسیار متعددی به قتل مسلمان ها داد ، مبنی بر این که چون شما احترام به قبور اولیا الله می گذارید ، مشرکید. یا دوباره باید مسلمان شوید یا کشته شوید. خب بسیاری از مسلمان ها هم که تابع رهبرانشان بودند ، علمای بزرگی که در مجد بودند ، گفتند که نه ، ما مشرک نشده ایم ، ما مسلمان هستیم ، ما موحد هستیم ، به چه دلیل دوباره باید اسلام بیاوریم؟ نمی پذیرفتند.  نپذیرفتن علمای مسلمان باعث می شد که محمد بن عبد الوهاب فتوی به قتل این ها بدهد . جالب است بدانید که اکثر کسانی که توسط محمد بن عبد الوهاب کشته شدند ، مسلمانان سنی حنبلی مذهب بودند. یعنی از نظر فقهی هم مسلک و هم مرام محمد بن عبد الوهاب بودند ، ولی چون برداشت های محمد بن عبد الوهاب را قبول نداشتند ، با شمشیر آل سعود به قتل می رسیدند. زن و بچه های آنان به عنوان کنیز جنگی ، برده جنگی ، به نجد برده می شد و از آن ها به عنوان برده استفاده می شد. اموال مسلمان ها هم به عنوان غنیمت جنگی میان لشکریان آل سعود تقسیم می شد. که متاسفانه ، متاسفانه خون های فراوانی به ناحق ریخته شد، مسلمانان فراوانی به قتل رسیدند. جالب است که هفت نفر از این مجموعه ، فقیه حنبلی مذهب منطقه نجد بودند که برداشت های محمد بن عبد الوهاب را قبول نداشتند.

در همین زمان برادرش سلیمان بن عبد الوهاب کتابی در نقد ایشان نوشت ، به نام “الصواعق الالهیه فی رد علی الوهابیه”. به برادرش گفت ای برادر! این برداشت تو است. تو پیامبر خدا نیستی ، که اگرهرچیزی گفتی ، دیگران باید بپذیرند. تو یک برداشتی از کتاب و سنت داری ، دیگران هم برداشتی از کتاب و سنت دارند ؛ به چه دلیل یک عالم مسلمان دیگر ، یک فقیه مسلمان دیگر ، باید حرف تو را بپذیرد؟ به چه دلیل اصلاً برداشت تو از کتاب و سنت صحیح است؟ بردادرش در این کتاب می گوید  تو که مجتهد نیستی ، اگر بخواهی حرف بزنی ، برداشتت هم گیریم که صحیح باشد ؛ باید مجتهد باشی و تو مجتهد نیستی. بعد محمد بن عبد الوهاب می گوید ابن تیمیه که مجتهد بود. گیریم پدر تو بود فاضل از فضل پدر تو را چه حاصل؟ گیریم ابن تیمیه مجتهد ، تو چه گونه می توانی با فتوی های ابن تیمیه مردم را به قتل برسانی؟ مردم را مشرک بدانی ؟

شمشیر آل سعود پیش رفت و از آن زمان به بعد این جریان ادامه پیدا کرد و هنوز هم که هنوز است فرزندان محمد بن عبد الوهاب که آل الشیخ نامیده میشوند رهبر مذهبی هستند و فرزندان ابن سعود که آل سعود نامیده میشوند رهبر سیاسی هستند و این دو در بیعتی که کردند هم چنان راه خودشان را  میروند. این ها معتقد به تکفیر تمام مسلمان ها هستند. یعنی از نظر وهابی ، شاید بیش از یک ملیارد و دویست ملیون تا سی صد ملیون کافر اند ، و اگر قدرت داشته باشند ، مثل کاری که محمد بن عبد الوهاب انجام داد ، فتوی به قتل مسلمان ها یا برگشت مسلمان ها به اسلام جدیدی که این ها آورده اند می دهند. این فضا را ایجاد کردند و به اطراف حمله کردند.

امپراطوری عثمانی متوجه شد این ها دارند بدون دلیل مردم را می کشند. گزارشات متعددی به ترکیه رسید. امپراطوری عثمانی به مصری ها دستور داد ،که بروید این ها را قلع و قمع کنید. لذا در سال ۱۲۳۳ مصری ها به عربستان آمدند و به قلع و قمع وهابیت پرداختند و رهبر مذهبی و رهبر سیاسی -یعنی از نوادگان محمد بن عبد الوهاب و از نوادگان محمد بن سعود – را بردند در استامبول و هر دو را گردن زدند و اعدام کردند و این چنین وهابیت هم به محاق رفت. اما متاسفانه استعمار پیر انگلیس ورود کرد و در سال ۱۳۱۹ ه.ق جوانی از آل سعود را پیدا کرد و به او گفت این پول ، این اسلحه ، این هم نیرو ، برو دوباره در منطقه نجد و حکومت آل سعود را احیا کن -برای انگلیس وهابیت و غیر وهابیت مهم نبود ، مهم این بود که قدرت امپراطوری عثمانی را به چالش بکشد- شما بروید اعلان استقلال کنید ، ما هم کمک می کنیم. با پول انگلیس ، با نیروی انگلیس ، با اموالی که انگلیس داده بود ، با اسلحه ی انگلیس ، البته با کمک امیران منطقه کویت و جا های دیگر ، عبد العزیز رفت و در عرض یک سال منطقه نجد را تصرف کرد و بعنوان عربستان سعودی ، اعلان استقلال کرد. اروپایی ها هم که به دنبال تجزیه ی امپراطوری عثمانی بودند ، استقلالش را پذیرفتند. و امپراطوری عثمانی ضعیف تر از آن بود که دوباره لشکرکشی کند.

سوریه

جنگ جهانی اول اتفاق افتاد. امپراطوری عثمانی از بین رفت و عربستان بدون اینکه دیگر مانعی وجود داشته باشد راه خودش را ادامه داد. جالب است که بدانید ، تا وقتی امپراطوری عثمانی از بین نرفته بود ، انگلیس به عبد العزیز اجازه نداد که به مکه و مدینه حمله کند. هنگامی که امپراطوری عثمانی در جنگ جهانی اول از بین رفت انگلیس به عبد العزیز چراغ سبزی نشان داد که می توانی بروی ، مکه و مدینه را بگیری. در سال ۱۳۴۳ ه.ق  تقریباً جنگ جهانی اول دو سه سالی بود تمام شده بود. عبد العزیز به مکه و مدینه حمله کرد ، حجاز را گرفت و به زور فتوایی از علمای مسلمان مکه و مدینه مبنی بر تخریب بنا بر قبور ، گرفت. و تمام بنا بر قبور اعم از ائمه اهل سنت  و ائمه شیعه ، همه را تخریب کرد. یعنی هم تخریب بقاع متبرکه ی چهار امام شیعیان را داریم ، هم می بینیم بقعه ی رهبر مالکیان جهان ، مالک بن انس را هم تخریب کردند. قبر ابن عباس در طائف تخریب را کردند. قبر مادر پیامبر ، قبر پدر پیامبر ، هر قبری بود. کل قبرستان ابوطالب را ، که بقاع متبرکه ی زیادی در آن بود ، همه را تخریب کردند ، به اسم اینکه این ها شرک است. آمدند قبر پیامبر را هم تخریب کند ، بعنوان این که از مصادیق شرک است ، مردم مدینه نگذاشتند. خبر به جهان اسلام رسید. جهان اسلام ملتهب شدکه دارند قبر پیامبرشان را تخریب می کنند. این التهاب باعث شد گزارشات متعددی به آل سعود برسد که جهان اسلام علیه شما شده است. این مسئله و محافظت مردم مدینه از قبر پیامبر باعث شد ، که آن ها از تخریب قبر پیامبر دست بکشند. الان هم اگر قدرت داشته باشند این کار را انجام می دهند. که البته مسائل سیاسی و این چنینی جلوی این بخش را گرفته است .

عبد العزیز ۵۳ سال حکومت کرد. حدود ۲۰-۳۰ سال اول انگلستان بود. بعد جنگ جهانی دوم اتفاق افتاد. انگلیس ضعیف شد و آمریکا کم کم در خلیج فارس و در منطقه عربستان ظهور و بروز پیدا کرد. شرکت نفتی ارامکو آمد در عربستان وارد شد. قرار داد های نفتی ۱۰۰ ساله با عبد العزیز بست و چاه های نفت در عربستان  کشف شد و این چنین آمریکا ظهور خودش را در عربستان تثبیت کرد و از آن زمان قرار داد هایی میان عبد العزیز و آمریکایی ها بسته شد. هم قرار داد های نفتی ، هم پادگان نظامی ظهران از سوی آمریکایی ها در عربستان زده شد. که البته تا مدت زمان زیادی حتی خود وهابی ها خبری از این پادگان نظامی آمریکایی ها نداشتند.

بعد از عبد العزیز پسرانش پشت سر هم سعود بن عبد العزیز ، فیصل بن عبد العزیز ، خالد بن عبد العزیز ، فهد بن عبد العزیز و اکنون عبد الله بن عبد العزیز در راس کار هستند. طبق وصیتی که عبد العزیز کرد پسر بزرگتر ، بعد از او پسر بزرگتر ولی عهد و بعد پادشاه میشود. الان هم سلمان بن عبد العزیز ولی عهد است و تعداد دیگری از فرزندان عبد العزیز هستند که غالباً این ها حداقل بین ۶۵  تا ۸۵ سال هستند . تعدادی هستند که همین طور پشت سر هم احتمالاً پادشاه عربستان خواهند شد.

گسترش وهابیت در جهان اسلام از زمانی بود که گرایش سوسیالیستی چپ در جهان اسلام رشد کرد. می دانید که جریان سوسیالیست در شوروی و در اروپای شرقی رشد کرد. تاثیرش در جهان اسلام این بود که چندین کشور از جمله جمال عبد الناصر ، قذافی ، حافظ اسد در سوریه ، در عراق ، در اردن ، گرایش های چپ رشد کرد و رهبرانی سر کار آمدند که گرایش به سمت چپ داشتند. این گرایش به سمت چپ باعث شد که قدرت آمریکا به خطر افتاد و یک طرحی ریختند ، آمدند پادشاه ایران ، پادشاه عربستان ، پادشاه اندونزی و برخی از کشور های دیگر سازمانی تاسیس کردند به نام سازمان کنفرانس اسلامی. این سازمان کنفرانس اسلامی ظاهرش این بود که کشور های اسلامی را جمع کند ، اما باطنش این بود که بتواند جلوی تفکرات سوسیالیستی چپ را در جهان اسلام بگیرد. وقتی که انقلاب اسلامی ایران به ثمر نشست ،کنفرانس اسلامی تحت اختیار عربستان قرار گرفت ، و عربستان از این فرصت استفاد کرد. آمریکا هم اولاً برای مقابله با جریان چپ و دو برای جلوگیری از تاثیر انقلاب اسلامی در جهان ، دست عربستان را باز گذاشت تا در تمام جهان مسجد بسازد. مجسد های متعددی از سوی عربستان در جهان ساخته شد ، هم در جهان اسلام ، هم در جهان غرب. و شاید بسیاری از شهر های اروپایی که شما بروید ببینید که آن جا عربستان مسجدی ساخته است. این در تقابل با تفکر چپ و سوسیال و تاثیر انقلاب بود و این پایگاه ها محلی شد برای ترویج وهابی گری. این مسجد ها با پول عربستان تبدیل شد به تفکر وهابیت ، ترویج این تفکر و گسترش این تفکر. اگرچه استعمار آمریکا پشت این ها بود ، سیاست آمریکا این ها رو کمک کرد ، پول نفت فراوانی که این ها داشتند؛ اما به خاطر تفکر تکفیری که وهابی ها دارند و همه ی مسلمان ها را کافر می دانند ، آن طور که باید و شاید و آن مقداری که هزینه کردند ، گسترش نیافته است. تخمین ما این است که حدودا ۵۰ ملیون وهابی بیشتر در کل جهان نداریم. دلیلش این هست که جریان وهابی یک جریانی هست که بیشتر حرف حاکم را می پذیرد. یعنی وهابیت در اندیشه سیاسی هیچ حرفی فراتر از آنچه در طول تاریخ مطرح بوده – این که حاکم اگرچه ظالم و فاسد هم باشه باید بپذیرید – را نداشته و ندارند. در تقابل با این تفکر آن جریان چپ سوسیالیست وجود داشت که آن ها بشدت مخالف ظالم بودند ، مخالف فساد بودند.

جریان سوسیالیست چپ ، جریانی است که از اروپا شروع شد و بعداً در شوروی می بینیم که بیشتر دنبال حمایت از کارگر بودند و معتقد بودند که باید تمام درآمد های اقتصادیی که توسط مردم حاصل میشود علی السویه به دست همه ی مردم برسد. لذا این که فاصله طبقاتی صورت بگیرد یک طبقه تعدادی بسیار پول دار و یک سری از مردم فقیر باشند مورد انتقاد این ها بود. ولی عمل کرد سوسیالیست ها برای این که وقتی علی السویه بخواهیم تقسیم کنیم ، باعث از بین رفتن استعداد ها ،خشک شدن استعداد ها [می شود.] و دیگر آن کسی که استعداد و توانایی دارد استعداد و تواناییش را خرج نمی کند. چرا؟ چون می گوید من تلاش کنم و دیگران سودش رو ببرند؟ همین مسائل و برخی از بحث های امنیتی که در فکر سوسیالیست ها ایجاد شد. خب دیدید که در سال ۱۹۹۰ -قبلش هم امام خمینی پیش بینی کرده بود و پیش گوی کرده بود که- جریان چپ و جریان سوسیالیست بخاطر اشتباهی که از عدالت فهمیده بودند ، به شکست انجامیدند.

ببینید عدالت دو معنا داره گاهی وقت ها می گویم عدالت ، یعنی به معنای تساوی که این صد در صد غلط است. بلکه عدالت مفهوم دیگری دارد که امام علی (ع) فرمودند: «اعطا کل ذی حق حقه » یعنی دادن حق به حق دار. که اگر کسی استعداد بیشتری دارد باید حق بیشتری ببرد. کسی که کار بیشتر کرده باید حق بیشتر ببرد و این معنای دقیق عدالت است. عدالت یعنی هر کس به هر اندازه که حقش هست داده بشود. آن کسی که ۲۰ سال  ،  ۳۰ سال درس خوانده نباید با کسی که هیچ درسی نخوانده ، هیچ تخصصی ندارد ، یکی گرفته شود. یا آن کسی که توانایی اقتصادی بالایی دارد ، نباید با آن کسی که هیچ توانایی اقتصادی – حتی چرخواندن یک مغازه کوچک را هم – ندارد این ها یکی گرفته بشود. عدالت در اسلام این است: «اعطا کل ذی حق حقه ». ولی چون متاسفانه سوسیالیست ها عدالت رو به معنای تساوی گرفته بودند به شکست انجامیدند.

تفکر سوسیالیست آن زمان رونق گرفته بود و جریان غالب بسیاری از جوانان جهان اسلام بود که در تقابلش آمریکا آمد تفکر وهابیت را گسترش بدهد و همین باعث شد که وهابی ها در بسیاری از جا ها پایگاه بزنند و باعث گسترش وهابیت در جهان اسلام. هنوز هم که هنوز است ، بخاطر ارتباطاتی که بین آمریکا و عربستان هست ، تفکر وهابیت از سوی سیاست های استعماری آمریکا را مورد حمایت قرار می گیرد. و حال آن که تمام این جریان های تکفیری از دل این تفکر یا از دل شبیه این تفکرات در آمده است. یعنی تمام جریان های تکفیری فتوی ها شان از ابن تیمیه گرفته می شود. لذا ما معتقدیم که در آینده ، بسیاری از این جریان های تکفیری علیه مؤسسین و کسانی خواهد شد ،که این ها را ایجاد کرده اند و این ها را گسترش داده اند ،که ما نمونه هایش را  در این ۲۰- ۳۰ سال گذشته دیدیم.

این یکی از جریان های مهم سلفی بود. پس می توان این گونه گفت که هر وهابی سلفی است – سلفی به معنای پذیرش افکار ابن تیمیه – اما هر سلفیی وهابی نیست. ما حدود ۲۰۰ میلیون سلفی غیر وهابی داریم

فردی در شبه قاره هند ظهور کرد بنام شاه ولی الله دهلوی. شاه ولی الله دهلوی یکی از بزرگترین متفکران مسلمان اهل سنت حنفی شبه قاره هند است. او در قرن  دوازده متولد شد. در هند درس خواند. به مدینه رفت و در مدینه برخی از افکار ابن تیمیه را پسندید و پذیرفت. همچنان که تاکید دارم برخی از افکار ابن تیمیه را پسندید و برگشت به هند و این افکار را پخش کرد. شاه ولی الله دهلوی از نظر فقهی حنفی است ، از نظر کلامی گرایش به مکتب کلامی ماتریدیه دارد ،که توضیح مختصری در جلسه پیشین در باره ماتریدیه گفتیم. ما تریدیه مکتبی است عقل گرا ، مخالف ظاهر گرایی و تشبیه و تجسیم است. در بحث های جبر و اختیار هم به تفکر شیعه نزدیک است. حتی برخی از بزرگان شان در تفسیر کسب ماتریدی همان نظر “لا جبر و لاتفیض بل امر بین الامرین ” ما را دارند. لذا از این جهت نزدیک هستیم ما و ماتریدیه از نظر فکری. اما در کنار تفکر کلامی ماتریدیه ، گرایشات صوفیانه هم داشت. یعنی ایشون در بحث عرفان عملی معتقد بود ، که باید هر فرد مسلمانی باشیخی که صاحب نفس است و تزکیه کرده است و خودش را به تقوای الهی و ملکه تقوای الهی رسانده است با او بیعت کرد و دستورات اخلاقی را از او گرفت. لذا گرایشات صوفیانه هم در تفکرات شاه ولی الله دهلوی می بینیم و این تفکر از شاه ولی الله به تمام مکتب دیوبندیه هم رسیده است. اما ایشون مخالف برخی از افعال و اذکار صوفیان هم بود و بخاطر پذیرش برخی از افکار ابن تیمیه برخی از مباحث را که پذیرفت ، به نقد تصوف پرداخت و به نوعی می توان گفت هم اشتراکاتی با وهابیت دارد ، هم اختلافاتی با وهابیت دارد.

شاه ولی الله دهلوی اصل توسل به ارواح اولیا الهی را جایز می داند – برخلاف وهابیت که شرک می دانند-  اصل تبرک را جایز می داند. اما استغاثه به ارواح اولیا الهی و این که بروی کنار قبر اولیا الهی و از آن ها چیزی درخواست کنی این را از مصادیق شرک می داند. اگر برای اولیا الهی نذر کنی این را شرک می داند. بنا بر قبر را بدعت می داند. عزاداری برای مردگان را بدعت می داند. خب فرق بین بدعت و شرک این است که کسی که قائل است این تفکر بدعت است ، یعنی این تفکر باطل است ، اما موجب خروج از اسلام نمی شود. لذا اگر کسی این کار را انجام می دهد مسلمان است ، اما مسلمانی که دارد کار اشتباهی انجام میدهد. این فرق است با کسی مثل محمد بن عبد الوهاب که می گوید اگر کسی بنا بر قبر انجام داد ، یا توسل جست ؛ مشرک هست به شرک جلی. یعنی چه؟ یعنی از اسلام خارج شده است. پس فرق شاه ولی الله دهلوی با محمد بن عبد الوهاب در این است که شاه ولی الله دهلوی همه مسلمان ها را مسلمان می دانست و قائل به تکفیر هیچ مسلمانی نبود ، در کنارش تفکرات عقل گرایی ماتریدیه داشت ، در کنارش تفکرات صوفیانه داشت و بخاطر همین تفکراتش مورد انتقاد وهابیت هم هست. وهابیت کتاب های متعددی در نقد تفکر شاه ولی الله و در نقد مکتب دیو بندیه نوشته اند.

شاه ولی الله این افکار را در میان مسلمانان اهل سنت حنفی شبه قاره هند پخش کرد و باعث شد که این تفکر در میان حنفی ها گسترش پیدا کند. اما چرا این تفکر توانست خیلی سریع در میان حنفی ها گسترش پیدا کند ، بر می گردد به حضور استعمار پیر انگلیس در شبه قاره هند. شما خودتان بهتر می دانید که چهار صد سال مسلمانان حکومت و قدرت  را در هند داشتند. با آمدن کمپانی هند شرقی مسلمان ها قدرت را از دست دادند ، ریاست را از دست دادند ، اموالشان را از دست دادند و انگلیس آمد آن ها را به شدت تحقیر کرد ، پول های شان را گرفت ، قدرت را گرفت ، ریاست را گرفت و مسلمان ها که دیدند یک کافری آمده است و بر آن ها مستولی شده قیام کردند. در سال ۱۸۵۷ قیامی از سوی مسلمان ها صورت گرفت ، که این قیام بشدت از سوی انگلستان سرکوب شد و انگلستان دستور داد که هر مسلمانی ۲۵ درصد از اموالش را باید به انگلیس بپردازد و این تحقیری که از سوی انگلستان انجام شد ، مسلمان ها را وادار کرد که علما دور هم بنشینند و در باره این صحبت کنند که چرا ما این گونه شدیم؟ جلسات متعدد گرفتند و تحلیلشان این بود چون ما از سلف دور شده ایم گرفتار این مسائل شدیم. رفتار و عمل سلف را کنار نهادیم. خب تفکر سلف رو کی مطرح کرد بود؟ شاه ولی الله دهلوی از کی تاثیر پذیرفته بود؟ از ابن تیمیه ، لذا اولین فردی که آمد و مدرسه ای تاسیس کرد بر اساس اندیشه شاه ولی الله دهلوی فردی بود بنام ملا قاسم نانوتوی .

ملا قاسم نانوتوی در روستایی به نام دیو بند ، دیو فارسی بند فارسی در روستای دیو بند در نزدیک دهلی مدرسه ای با ۱۵ شاگرد ، با تفکرات شاه ولی الله دهلوی تاسیس کرد و این تفکر و این مدرسه خیلی سریع مورد پذیرش و قبول علمای دیگر اهل سنت قرار گرفت و عوض این که دیگر به  این مکتب بگویند مکتب شاه ولی اللهیه ، به خاطر اولین مدرسه ای که آن مدرسه بر اساس این افکار رشد کرده بود و گسترش یافته بود ، اسم این مکتب را گذاشتند دیو بندیه. بر اساس اسم آن روستایی که اولین بار این تفکرات را شروع کرد به تدریس و پخش کردن. لذا مکتب دیو بندیه را می توان گفت مکتب شاه ولی اللهیه که تعارضاتی با وهابیت دارند ، اشتراکاتی هم دارند. اگر بخوایم مکتب دیوبندیه را برسی کنیم ، می توانیم بگویم ۶۰ درصد با شیعه نزدیکند ، ۴۰ درصد با وهابیت.

مکتب شاه ولی الله که در مدرسه دیو بند ظهور و بروز پیدا کرده بود ، خیلی سریع در میان مسلمانان هند رشد کرد ، بخاطر حضور کمپانی هند شرقی و هنوز چند سالی از تدریس این سر فصل ها نگذشته بود که ۱۰۰۰ مدرسه و حوزه علمیه آمدند و گفتند ما هم می خواهیم تدریسمان بر اساس افکار شاه ولی الله دهلوی باشد. بعد جریانات سیاسی هم که ایجاد شد و به جدایی پاکستان از شبه قاره هند انجامید ، در گسترش این تفکر بی تاثیر نبود. لذا این تفکر خیلی سریع در میان مسلمانان سنی حنفی شبه قاره هند نفوذ کرد و گسترش یافت. اما یکی از عوامل دیگری که باعث گسترش تفکر دیوبندیه شد ، سازمانی به نام جماعت التبلیغ بود.

یکی از فارغ تحصیلان مدرسه ی دیوبند فردی است به نام ملا احمد الیاس کاندهلوی. ایشان دید که با حضور کمپانی هند شرقی و تبلیغ مسیحیت و هندو و این ها ، خیلی از مسلمان ها از دین اسلام بیرون رفتند.گفت اهای مردم مهم نیست چه کاره اید ، مهم این است بیاید برای خدا بروید تبلیغ. مهندسی ، دکتری ، بغالی ، نجاری ، تاکسی داری ، نان وایی داری ، آخوندی ، روحانی هستی ، طلبه هستی ، مهم این نیست چه کاره ای ، مهم این است که برای خدا بیا برو چند روز تبلیغ. عده ای دور ملا الیاس کاندهلوی جمع شدند و کم کم ، کم کم سازمانی شکل گرفت به نام سازمان جماعت التبلغ که به اردو می گویند تبلغی الجماعت. این سازمان شروع کرد به تبلغ درمیان مسلمان ها. تفکری که پخش کرد تفکر ، تفکر دیو بندیه بود. مسلمان ها که تحت فشار استعمار انگلیس بودند ، خیلی سریع جذب جماعت تبلیغ شدند و کسانی که عرق دینی داشتند ، راه افتادند رفتند در روستا ها و در شهر ها به تبلیغ اسلام پرداختند ؛ ولی اسلام با تفسیر شاه ولی الله دهلوی ، و لی اسلام با مکتب دیو بندیه.

این تفکر خیلی سریع جا افتاد در شبه قاره هند وگسترش فراوانی پیدا کرد ، به جوری که امروز تخمین ما این هست که حدودا ۱۰ ملیون مبلغ در سازمان جماعت التبلیغ دارد تبلیغ تفکر دیوبندیه می کند. امروز دیو بندیه در ۱۶۰ کشور جهان حضور دارد و به تبلیغ تفکرات دیوبندیه می پردازد. جماعت التبلیغ رویکرد سیاسی ندارد ، وارد بحث های سیاسی نمی شود ، فقط و فقط مردم را به توحید با تفسیر شاه ولی الله دهلوی دعوت می کنند ، که یعنی چه ؟ یعنی بنا بر قبور بدعت است ،  عزاداری بدعت است ، استغاثه شرک است ، نذر اولیا الله شرک است ، این تفاسیر را دارند پخش می کنند و همین باعث گسترش فراوان دیوبندیه شد. ما امروز تخمینمان این است که حدودا حداقل ۱۰۰ ملیون ، دیوبندی در جهان داریم. یعنی می توان گفت مکتب شاه ولی اللهیه امروزحدود ۱۰۰ ملیون پیرو دارد ، که اکثرا در شبه قاره هند هستند. یعنی در هند ، بنگلادش ، پاکستان و افغانستان.

دیوبندیه از حدود ۶۰ – ۷۰ سال پیش وارد ایران هم شده و ۹۰ درصد مردم استان سیستان و بلوچستان – اهل سنت آن منطقه-  دیوبندی هستند. ما در آن منطقه وهابی نداریم ، بلکه دیو بندی داریم که وهابی ها کتاب هایی در نقد دیوبندیه نوشتند. دیو بندیه هم کتاب نوشته در نقد وهابیت. مثلا کتابی هست از وهابی ها “التحذیر من جماعت تبلیغ” از جماعت تبلیغ بپرهیزید ، یا کتاب هایی نوشتند در نقد ماتریدیه ، کتاب نوشتند در نقد دیوبندیه ، مثلا کتابی هست به نام “ابطال العقاید الحنفیه القبوریه” که شمس سلفی نوشته است و آنجا دیوبندیه را جزو قبوری ها آورده است. یعنی جزو کسانی که آن ها هم به قبر ها احترام می گذارند. لذا ما نباید دیوبندیه را در طیف وهابیت قرار بدهیم ، چون اختلافات فراوانی دارند ، همچنانی که قبلا گفتم ۶۰ درصد از افکار دیوبندی ها به شیعه نزدیک است و شاید کمتر از ۴۰ درصد افکارشان با وهابیت نزدیکی داشته باشد. ولی متاسفانه مسائل سیاسی باعث شده که گاهی وقت ها این فضا ها جا به جا بشود و خیال کنند -هم خود دیوبندیه یا ما خیال کنیم- که آن ها تفکراتشان به وهابیت نزدیک تر است ، درصورتی که این طوری نیست. کتابی هست به نام “المهند علی المفند” ملا احمد سهارنپوری یکی از بزرگان دیوبندیه نوشته است. ۶۵ تن ازعلما ی دیوبندیه هم به آن تغریظ نوشتند ، یعنی تایید کرند. شما در این کتاب مطالعه بفرمایید ، می بینید که افکارش با افکار شیعه خیلی نزدیکی دارد. این کتاب ترجمه هم شده به زبان فارسی به نام عقاید اهل سنت و جماعت.

از دل دیوبندی های ضد تکفیری که قائل به تکفیر مسلمان ها نبودند ، خب جماعت التبلیغی به وجود آمد که خب جماعت التبلیغ هم تکفیری نیستند. رویکرد خوبی دارند ، رویکرد تعاملی دارند. اما متاسفانه دو جریان از دل دیوبندیه بیرون آمد که این ها مقداری تند ، افراطی و علی الخصوص ضد شیعه هستند. یکی از این گروه ها سپاه صحابه هست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

*

code